امروز 8 آذر 1401 ساعت 10:19

برکه کوچک

برکه کوچک

روزی روزگاری قورباغه ای در یک برکه کوچک بود. کم کم آب برکه به دلیل گرمای هوا شروع به خشک شدن کرد. یک روز دو غاز نزدیک برکه آمدند و قورباغه از آن دو غاز خواست تا او را به برکه نزدیکی ببرند که در آن آب بیشتری وجود دارد.

یکی از غازها گفت: «ما برکه ای را می شناسیم که در آن آب فراوان است. اما، چگونه می توانیم تو را به آنجا ببریم؟»

قورباغه به آنها گفت: «نگران نباشید، من یک ایده دارم. هر دوی شما یک چوب در منقار خود بگیرید و من آن را با دهانم نگه می­دارم. سپس می توانید به آن برکه پرواز کنید.»

هردو غاز که فکر کردند ایده خوبی است و جواب خواهد داد، به سمت برکه حرکت کردند. هنگامی که آنها پرواز می­کردند، سایر حیوانات روی زمین تماشا می­کردند. آنها به کار گروهی خلاقانه نگاه کردند و تحسین کردند.

برخی از حیوانات فریاد زدند: «این ایده عالی بود. کدام یک از شما اینقدر باهوش است که ایده سفر را بدهد؟» با شنیدن این حرف، دو غاز سکوت کردند و با خود فکر کردند که این یک کار تیمی است و تمرکز خود را روی پرواز گذاشتند. اما قورباغه دهانش را باز کرد و گفت: «من بودم که این فکر را کردم و روی زمین افتاد و مرد.»

نکته آموزنده داستان:

در دنیای مدیریت، هرگز “من” وجود ندارد. حتی اگر سهم شما عامل اصلی موفقیت تیم باشد، هرگز نباید آشکارا در تیم صحبت کنید. هر کمک اعضای تیم مهم است، چه کوچک و چه بزرگ.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

عضویت در خبرنامه

از آخرین مطالب علمی در حوزه مدیریت با خبر شوید!