امروز 6 اسفند 1402 ساعت 16:39

تعداد بازدیدکنندگان 111223 نفر

آزمون مرد پولدار؛ دانه های گندم

داستان مدیریتی

در زمان ­های دور، یک مرد پولدار در دهکده ­ای زندگی می­ کرد و چهار پسر داشت. با گذشت زمان، مرد پولدار پیرتر می­ شد و همین موضوع باعث شد تا تصمیم بگیرد کسی را به عنوان وارث ثروتش انتخاب کند.

روزی برای این تصمیم، پسرانش را به نوبت فرا خواند و به هر کدام از آن­ها تعدادی دانه گندم داد و به هرکدام آن­ها گفت:«من می­ خواهم به استراحت بروم و بعد از چهار سال باز خواهم گشت. از تو می­خواهم که این دانه ­ها را نزد خودت نگه­داری و بعد از بازگشت من، آن­ها را به من بازگردانی.»

بعد از آن، مردپولدار برای استراحت رفت.

پسر بزرگتر با خود فکر کرد که حتما پدرش دیوانه شده است. چه کسی بعد از چهار سال دانه­ ها را به یاد خواهد آورد؟ و به همین دلیل دانه­ ها را دور ریخت.

پسر دوم نیز فکر کرد که سالم نگه داشتن این دانه ­ها برای مدت طولانی سخت خواهد بود و اگر آن­ها را بخورد پدرش خشنود می­ شود. پس تمامی دانه­ هایی که پدر به او سپرده بود را خورد.

پسر سوم هر روز با خدا دعا می­ کرد. پس آن­ها را کنار عبادتگاه خود نگه داشت و شروع به مراقبت از آن­ها کرد. او هر روز دانه ­ها را برمیداشت و پس از مرتب کردنشان، آن­ها را در جای خود قرار می داد.

کوچک­ترین پسر خانواده چند روزی راجع به نگه­داری از دانه­ ها فکر کرد. سپس دانه­ ها را در زمین کاشت و پس از مدت کوتاهی محصول رشد کرد و توانست محصولات را برداشت کند. وی مجددا دانه ­های برداشت شده را کاشت و این کار را به مدت چهار سال ادامه داد.

مرد پولدار پس از چهار سالی که گفته بود، از تفریحات بازگشت و پسران خود را تک به تک صدا کرد تا به اتاقش بروند و از آن­ها راجع به دانه­ ها پرسید.

پسر اول به اتاق آمد و گفت:«آن­ها را گم کرده ­ام.»

پسر دوم نزد پدر رفت و گفت:«پدر آن دانه ­ها برکتی از طرف شما برای من بود، پس من آن­ها را خوردم.»

پسر سوم با وجود اینکه دانه­ ها را دائما تمیز می­کرد و از آن­ها مراقبت می­کرد، اما دانه­ها پس از دو سال پوسیده شدند. زمانیکه پدر بازگشت، او به مغازه رفت و تعدادی دانه گندم خرید و برای پدر برد و گفت:«بفرمایید! این دانه­ های شماست.»

هنگامیکه پسر چهارم نزد مرد پولدار رفت، به او گفت:«پدر من نمی­ توانم دانه ­ها را به شما بدهم، اما می­توانم شما را به جایی که از دانه ­ها مراقبت می­ کنم ببرم. لطفا با من بیایید.»

مرد پولدار متوجه حرف پسر خود نشد، اما او را همراهی کرد و با وی رفت. پسر نیز او را به انبار برد و به سمت پنجاه کیسه دانه­ ی گندم که در آنجا نگه­داری می ­کرد، اشاره کرد و گفت:«بفرمایید دانه ­های شما!»

مرد پولدار بسیار خوشحال شد و گفت:«من به تو فقط چند دانه گندم دادم، نه پنجاه کیسه.»

پسر جوان گفت:«من این پنجاه کیسه را از همان تعداد دانه ­هایی که شما به من داده بودید، برداشت کردم. بعد از رفتن شما، من دانه­ ها را در زمین کاشتم و از آن­ها مراقبت کردم. بعد از رشد کردن اولین محصول، آن­ را برداشت کردم و سپس دانه­ ها را مجددا کاشتم و این کار را ادامه دادم. این کیسه­ ها نیز حاصل آخرین برداشت من از دانه­ هایی است که کاشتم.»

با دیدن این اتفاق، مرد پولدار متوجه شد که پسر جوانش، عاقل ترین شخص می ­باشد و تصمیم گرفت تا او را به عنوان وارث ثروتش انتخاب کند.

نکته اخلاقی داستان:

“این داستان به ما می آموزد که اگر فردی عاقلانه و سخت کار کند، می تواند با حداقل منابعی که در اختیار دارد، آن را رشد دهد و موفق شود.”

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

عضویت در خبرنامه

از آخرین مطالب علمی در حوزه مدیریت با خبر شوید!